تبليغاتX
به سویــِ خوشبختیـ ــ


به سویــِ خوشبختیـ ــ

 

به نام خداوندی که دل ها را پیوند می دهد...

و حمد و سپاس خدایــِـ توانا و حکیم را...

 

و دل های آن ها را با هم، پیوند داد.اگر تمام آنچه را روی زمین است صرف می کردی که میان دل های آنان پیوند دهی، نمی توانستی؛ ولی خداوند در میان آن ها پیوند ایجاد کرد. زیرا او توانا و حکیم است.

(آیه 63، سوره8-الانفال)

 

خداوند دل هایمان را پیوند داد؛ و پیمان می بندیم تا ابد، در هر لحظه از زندگی، در پیشگاه خدا، که تا پایدار بودن این جهان و تا آخرین لحظه، این پیوند برقرار بماند. خدای را گواه می گیریم بر این پیوند...

 

بارالهی، در پیشگاه تو پیمان می بندیم به ما شدن، به یکی شدن...

پیمان می بندیم که زندگیـِـ او زندگیـِـ من و زندگیـِـ من زندگیـِـ اوست...

پیمان می بندیم به همراهی هم، در هر لحظه، در هر ثانیه، در خوبی ها و در مشکلات، در سلامتی و سختی...

پیمان می بندیم به پاسداری از این پیوند...

پیمان می بندیم به پاسداری از این پیوند در برابر دروغ، غرور، تکی شدن، بی حرمتی ها و هر آن چه گزند رساند به این پیوند...

پیمان می بندیم که فقط برای هم بودن در هر لحظه، تا آخرین لحظه...

پیمان می بندیم به حفظ این پیوند، همیشه، همانند روز اول، به تازه نگه داشتن این پیوند...

و پیمان می بندیم برای به تو رسیدن...

پیمان می بندیم که با پیوندی که در دل هایمان ایجاد کردی به سویت آییم...

 

بارالهی در حضور تو پیمان بستیم برای این پیوند...

کمکمان کن برای حفظ این پیوند و این پیمان تا ابد...

 


زمان بستن پیمان : 22 آبان 1390

مکان بستن پیمان : پیشگاه خدا

تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390سـاعت 7:1 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

ناراحتم! مقداری عصبانی!

تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391سـاعت 10:52 قبل از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

رفتم یه جا بعد از حدقل 2 سال! ینی فکر کنم 3 سال! رفتم داخل، متصدی اونجا به محض ورود می گه : سلام خانوم X ! من دیگه داشتم شاخ در میوردم! یه جای عمومی که روزانه 40-50 نفر حدقل می رن! اونم بعد از این همه سال!

یمی قیافه من اینقد ضایس؟ :)

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391سـاعت 1:1 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

والا می خواستم خودمو آدم نشون بدم! ;) گل سرخ که نذاش! اومد گفت آرزو! ما رو هم تحریک کرد!

:)

خلاصه تقصیر من نیست!

× در ضمن چه معنا داره! اون سایت رو که فیلتر کردن! این یکی هم تا که خودشون بستن! وبه من پر شده از × !!!!!! به جای اسمایلی ها!

× مثلث باز یه روزه رفته مشهد، 16 ساعت راه.... 1 روز کلا توی حرم! برگشت........

× یکم فالوده ریختم تو کاسه! 4 قاشق سوپ خوری آبلیمو تازه ریختم! بازم به نظرم ترش نشد! حالا می خورم! به نظرم مزه صابون میاد! مزه هام مشکل پیدا کرده!

× با اینکه دانشگاهم دوره 7 و 37 دقیقه رسیدم امروز! قدم زنان رفتم تا پایین و توت خوردم! جای همه خالی! :)


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391سـاعت 5:49 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

اومدم بگم چند روزی نمیام! امروز که امتحان داشتم. شکر خدا فوق العاده آسون بود، خوب البته خونده بودم. ولی وقتی کامنت ها و وب هاتونو می بینم نمی تونم نیام!! پس میام.

یکم از برنامه زندگیم راضی نیستم!

استراحت کنم میام نت عصر.


وقتی معلول هایی رو می بینم که میان دانشگاه، اول خدا رو شکر می کنم. به خاطر نعمت ها. و بعد هزاران بار، هزاران بار آفرین می گم بهشون. به پشتکارشون. به اینکه لیاقتشون خیلی زیاده. اینکه از خدا می خوام واقعا کمکشون کنه. چون نمی تونیم تصور کنیم که چه سختی ای می کشن تا حتی یک قدم بردارن، یا حتی قدم بر نمی دارم. چه برسه به هر فعالیتی. به درس خوندن!!!!!!!!!!!!!

کاش کمی هم ما یاد می گرفتیم... خدا کمکم کن، برای جلو رفتن، برای کمک کردن.....
تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391سـاعت 2:33 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

یه کیو دیدم! دلم براش قنج رفـــــــــــــــــــت! اومدم اشتباه اسم پستو بذارم دلم برات قنج رفت! (نمی دونم قنج معنی ای داره یا نه! اما در دیکشنری من که داره!) نمی دونین چه حس خوبی بود! آیا اگر کسی مرا هم ببیند این طور قنج می رود دلش؟ [نیشخند]

اومدم دوباره از این پست های به روایت تصویر بذارم!

از همه چی این چند روزه :)

فک کنم راست کلیلک کنید می تونید بزرگشو ببینید. (کلا)

عصر میامو آرزو نشوت :) :) :)

.......................................................................................

تولد عید شما مبارک!

عید رو به همه تبریک می گم.

این روز رو به همه مادران که نعمت هستند، تبریک می گم.

و به تمام خانم های ایران زمین، تبریکــــــــــ می گم.

با همه وجود.


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391سـاعت 4:13 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

ببخشید، هم سرم شلوغ شد، پیش یک دوست قدیمی که همسایس و فوق العاده خوب بود! خیلی هم خوش گذشت اساسی. و کلی قرارِ خوب خوب و + گذاشتیم.

صبحم نتونستم، چون سردرد میگرنیم اوت کرده بود (بی دلیل). و الانم از استرس فوتبال سرم درد می کنه باز! فقط اومدم بگم:


شهــــــــــــــــــــر واقعاااا شــــــــــاده، همه بیرونن و خوشحال!

سپاهان قهرمان، مـــــــــــررررررررررررررسی

تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391سـاعت 10:43 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

چرا نشه!

کافیه فکر کنیم تمام فرشته ها سجده کردند در برابر ما. و اونی که این کار رو نکرد همون شیطونی شد که نمی ذاره ما کارمون رو بکنیم. این همه فشته برا چی سجده کردند؟ برای اینکه ما خاصیم. هممون خاصیم. هممون تواناییم. اگا اینطور نبود فقط در برابر عده ای خاص سجده می کردند!!!!


ادامـــه مطلب
تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391سـاعت 10:25 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

نه! اصلا سیاسی نیست منظورم! کاری ندارم اولاند برد و سخکوزی نه! اما برام همیشه جالب بوده، سخکوزی راست افراطی و مخالف مهاجران بوده! در حالی که خودش از نسل دوم مهاجرانه! ینی پدر و مادرش مهاجر به فرانسه بودند!

چرا ما آدم ها اینجوری هستیم؟ گذشتمون رو یادمون می ره و به غیر از خودمون رحم نمی کنیم! حتا مشابهمون!

تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391سـاعت 1:27 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

پستی طولانی! کلمه به کلمه مهم بود...!

نمی دونم اسم این پست رو چی بذارم....

× بدون رمز در مدامه مطلب.. چون خیلی طولانی بود و از جملات نمی شد صرف نظر کردم، هر کدوم واقعا جدا بودند!

× مهم : اجباری نیست بخونین! اصلا... اما اگر خوندین تا آخرش بخونین و دقیق! مرسی.

× نظرات رو باز گذاشتم به نگید باز بســــتماااااا یا اگر کسی نظری داشت بگه. :)


ادامـــه مطلب
تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391سـاعت 8:22 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

چکنویس.... دلم برات تنگ شده. شاید هر چند هیچ وقت این متنو نبینی........
تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391سـاعت 3:40 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

خوب!

امروزم از اون روزا نه! ازززووون روزا بود!

( اوه! چه رعد و برقی همین الان داره می شه! )

امروز رفتیم بر سر جلسه. استاد محترم آنچنان جزوه رو پیچونده بود و سوال از خودش و مفهومی و از این سوالا که خودمون طراحی کنیم و ... ! هیچ!!!!!!!!

با ماشین یه بچه ها برگشتیم! و قرار شد با مثلث بر گردیم.

دیدیم صندلی آخر اتوبوس واحدِ که اون وسطه و می شه با هم بشینیم پره! وایسادیم برای بعدی! قسمت زنانه و مردانه اتوبوس جدا بود! کلی وایسادیم برا بعدی!

بعدی باید میومد برای تعویض شیفت! کلی وایسادیم!

اتوبوس اومد و باز دیدیم وسطش جداست!!!!!

دیگه داشت جدی جدی دیر می شد! من قر زده بودم گویا! مثلثم ناراحت شده بود. اینه که راه افتادیم رفتیم با تاکسی در بست تا یه چهار راهی رفتیم. تا بعد از خرابی یه خیابون که باز یاد تعویض لوله افتادن! که گیر نکنیم! از اونجام رفتیم سر تاکسی عادی ها! جای دو نفرمون نبود!

باز وایسادیم تا تاکسی بعدی و برگشتیم.

آمدیم بر خانه....


دیروز نوشت:

دیروز رفتم کتاب های دکتر شریعتی و سرچ کردم و کلی گشتم تو کتابخونه دانشگاه قفسشو پیدا کردم. رفتم کتاب ها رو دیدم و کتاب "زن" رو انتخاب کردم.

کارت رو دادم برام بزنه!

جناب می گه خانوم X ؟ می گم بله! میگه نمی تونین کتابو ببرین! بذارین سر جاش! فابلتون عکس نداره! اطلاعیش دم دره!

با پوزش می خوام فش بدم!! :

آخه بی جا می کنید نرم افزار عوض می کنید وقتی اینقدرررر تنبلید که عکس ها رو نمی ذارید تو فایل و باید عکس براتون بیارم اونم اسکن شده تو فلش! که خدایی نکرده خسته نشید از انجام وظیفه!

کلاسم دیر شده بود! مگرنه دعواهه رو می کردم باهاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


الان نوشت: به چه بارونی... خدایا بازم شکـــرتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391سـاعت 6:41 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

پس شد آنچه شد!


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391سـاعت 6:42 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

این پست پر از عکسه!

:)

اونو از نوع بی ربط و با ربط! :)


ادامـــه مطلب
تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391سـاعت 8:20 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

چشم هام از خستگی باز نمی شه.. فقط اومدم بگم:

 http://www.persianorarabiangulf.com/index.php 

 رای بدید... لطفا. اگر این خاک، وطن، براتون مهمه...

× خلیج همیشه فارس ×

خلیج همیشه پارس

تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391سـاعت 10:17 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

چرندیات محض!


ادامـــه مطلب
تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391سـاعت 6:46 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

9 تا پیازِ متوسطو دادم 900 تومن! موندم برای یه غذا درست و حسابی چقدر می شه!

مثلث پولِ کپی جزوه و یه کتابو داده 30هزار تومن!!!!!!! شانس آوردم این ترم جزوه نوشتم اونم اساسی!

× نظرا بازه! [نیشخند]

می خوام برم طالقانی! نمی دونم چقد با این قیمت ها اونجا خرجم می شه! :) (طالقانی : محل خرید ادوات الکترونیکی است! یه خیابونه دراز پر از خازن و .... :))

× دلم براشـــ تنگ شده!

× یه سایت پیدا کردم! توش صدای دکتر شریعتی رو دانلود کردم. جالبه. آدم وقتی توی راهِ می تونه توی میسر طولانی گوش کنه! http://www.audiolib.ir/post-76.aspx

کلا سایت :

دانلود کتاب های صوتی

می دونم لذت ورق زدم کتاب یه چیزه دیگس. اما گاهی این کتاب های صوتی برای وقتی که خیلی مشغولی یا تویِ یه راه، خیلی به درد می خوره. :)

× نظرارو میام تایید می کنم. :)

تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391سـاعت 11:18 قبل از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |


× یک کتاب می خوندم امروز، کوتاه بود، کلا خواسته بود بیان ساده باشه، اما از نظر من تحریف بود! کتاب جوریه که بچه ها هم بخونن (منظورم راهنمایی...) ولی من که همچین کتابی رو تازه گمراه کننده می دونم! فقط یه د ید کلی!

- تسلیت می گم.

تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391سـاعت 9:56 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

خدایا شکرت...

مرسی برای همه چیز!


ادامـــه مطلب
تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391سـاعت 3:32 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

یکی از مشکلات برنامه ریزی و شروعِ تازه اینه که منتظرِ بهترین شروعیم. هر روز و هر روز می گیم از فردا تا همه کارو با هم انجام بدیم! به کار X که نرسیدیم! به Y هم نرسیدیم! پس از فردا میشه شروع کرد!

خلاصه که بله! آروم آروم باید رفت! هر چی هم نرسیدی خوب آروم آروم بهش اضافه می کنیم!

تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391سـاعت 8:41 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

این پستو عصر می ذارم! الان خیـــــــــلــــــــــــــی خستــــــم و از این چیزام!!!!!!!!!

فقط اومدم بگم میام به همه سر میزنم. پستم می نویسم! اما چون خستم چرت و پرت می نویسم الان!


 عاشقه این آهنگم... چه احساس قشنگی -اندی- ، واقعا بهم احساس قشنگی می ده.

چه احساس قشنگی، تو قلبم تو رو دارم..

 هوا عالی، درس ها عالی، زندگی عالی، خدا پیشمه.  زنــــدگی عـــــــــالیه. دارم لذت می برم. دارم سعـی می کنم از همه چی لذت می برم. این همون چیزیه که می خواستم. لذت بردن از هر چیزی. 

روزا رو هم می شمارم تا من و مثلث با هم باشیم.. 


ادامـــه مطلب
تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391سـاعت 1:56 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

تیتر که اغراقه!

اما بغض، حسادت، کینه، دشمنی و یا هر چیزِ دیگه ای رو هست وقتی میبینید که:

 استاد 10 دقیقه استراحت می ده! وسایلو کیفمو می ذارم روی صندلی و می رم برای گرفتن یه جزوه و خودن یه چیزی. بر می گردم و می شینم سر جام. کلاس تموم می شه!

می بینم نمی تونم راحم بلند  شم! فکر میکنم مانتوم گیر کرده!

می بینم نه!

این یک آدامسِ که منو چسبونده به صندلی!

یک آدمسِ تازه و حتی گرم!

یک آدامس موزی!

دقیقا همین آدامسی که مشاهده می کنید!

شایدم من آدم بدی ام!


امتحانم رو تقریبا خوندم. غیر از 2 فصل آخر. سوار سرویس شدم. دیدم بله! خیابون ها رو تماما بستن چون روزه ارتـ ـشه. از اون ور با کلی بدبختی از ترافیک در اومدیم! دیدم بله! تو راه تصادف شده!

اینم شانسه! به بچه ها سمس دادم که به استاد بگن. استاد هم امتحانو شروع کرده بود. ولی من رو راه داد تو. نیم ساعت دیر رسیدم!

غیر از اون 2 تا فصل تقریبا جواب دادم بقیه سوال هارو.


شنبه یه ارائه دارم! هنوز موضوع ندارم! غیر از پاورپین و پی.دی.اف و ورد، باید لبیل سی.دی هم طراحی کنیم! فک کنین اینا رو کی برم بدم بزنه رو سی.دی!!!!!!!

من و لپ تاپ قراره این سه روز در چوار هم بترکونیم! 

یکشنبم امتحان! :) 

 مثلث رو دیدم.  دلم خیلی براش تنگ شده بود! :(  اومد رسوندم تا خونه. وایساد سر کوچه تا برم خونه. ای خدا... بازم کمکمون کن.......  

 

× خدایـ ـا، برای این نعمت خوب... برای این بارون زیبا... مــــرسی، هزاران بار. 

×  راستی! امروز می شد 14 امین ماهگرد! البته دیگه ماهرگرد نمی گیرن بعد از یه سال! :) 

× اَاَاَاَ ! همین الان یه تلفن شد بهم!  ! من یکی از پسرای کلاسو صدا کردم وقتی مانتوم اینجوری شد! همون که همکاریم با هم و دوست. چون پشتم بود. یهو از شوک داد زدم بیاد! نمی دونم برای کمک یا اینکه چون پشتم بود بهم بگه کی بوده! شاید دیده! یه عکس العمل ناگهانی. الان بهم زنگ زده می گه بچه ها زنگ زدن که چرا آدامس گذاشتی! جالبه!

من چندین نفر بهم گفتن کی این کارو کرده! از پسرا کی پشتتون بوده؟ من گفتم نه بابا! X و Y با دوتا بچه ها بودن پشتم! اونام اصلاااااااااا اهلِ این کار نیستن!

گویا همه منتظر شایعن!!!!!!

منم بدجور صداش کردم! یه لحظه محیطو گم کردم! ;)

~ بعدا.ن : خیلی بدم اومد از این آدمایی که می خوان دو به هم زنی کنن! کلا هم تو دانشگاه جنبه نمی باشد! والسلام!!!! متنفرم از این آدم های سوء استفاده کن از موقعیت! تا من باشم خودمو کنترل کنم! :(

از خودمم بدم میاد! تمام --------


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391سـاعت 4:12 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

فردا امتحان دارم! اینقد کیـــــــف داره توی بهار و توی حیاط درس خوندن ن ن  ن. هرچند یه حیاطه آپارتمانی. انگار مغزم باز شده.

 - یه نمرم احتیاج دارم - دعام کنید -


یه سوال؟؟؟؟؟ کمکـــــــــــــــــــــــــــــــــــ..............


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391سـاعت 2:10 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

رمزهای کارت های بانک خود را عوض کنید. جدی بگیرید.

تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391سـاعت 6:42 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

 سلام بر همگی. شهر در امن و امنه!


هوا خیلی خیلی گرم شده.  واقعا وحشتناک! یهو شده تابستون! خورشید عزیز آفتاب رو دریـــــــــــغ نمی کنه!!! اما خوب، وقتی توی اتوبوسی می شینی که پنجرش بازه یا زیرِ سایه راه بری واقعاااااااااا لذت می تونی ببری از این هوا. از بهار...

عاشق بهارم. البته نامردی هواش دوتاییِ ! که نمی شه! :( اما خوب انشالا یه روز ما هم تو این هوا دو نفره با هم میریم و میایم. :)

 دلم یه سفر کوچول می خواد. ینی یه چادر زنی، تو فضای آزاد! :)


دیشب ساعت 3ونیم یه بارونی گرفت...  . جای خودم و همه زیر اون بارون خاااااااااالی


مثلث هم خوب بید. هر دو خوبیم. داره برای کنکور می خونه تا شرایطمون بهتر شه. خوب زمانش خیلی خیلی خیلی کمه.  1 ماه وقته.

غیر از اون اصلاااااااا دلم نمی خواد بره سربازی. واقعا دلم نمی خواد. :( :( :(

دوست ندارم اینجوری ازم دور شه. 2 سال بره سربازی. اونم الان که با کارشناسی سخته سربازی. :(  تازه هم دووووررررررریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...


 خودمم کلیــ درس و تحویل و کنفرانس دارم! :) 


 من در محوطه کارگاهی هستم!

یا همون : under construction بهتره!

دارم شیوه زندگیم رو عوض می کنم. به کل!

می دونین! به این نتیجه رسیدم که باید هدف کلی داشته باشم. هنوز نتونستم هدف کلی کلی زندگیم رو تعیین کنم. اما هدف هر ماهو که آخرِ هر ماه می خوام به هرچی برسم، چه از لحاظ سلامت، چه صفحات قرآن، چه درسی و چه کاری، چه اخلاقی نوشتم. البته کاری رو نمی شه خیلی پیش بینی کرد.

فعلا برای کنکور خودمم که بهمنه نوشتم چی بخونم هر ماه!

نوشتم هر ماه زبان چی بخونم!

و هدف ها!

به خودم چیزهایی رو می گم.



 بین من و مثلث هم همه چیز خوبه. خدارررروووووووو شکـــــــــــــــــــــــر.  امیدوارم همه چیز همین جور خوب پیش بره.  این هفته همش عالی بوده. حتی یه بحث کوچمولو بگین نبوده. یه مدت یکم زودی حرفمون می شد. اما با صحبتای هفته پیش همه چی حل شد. 

همه چیز عالیه و آرومم ... خیلی آآآآآرووووووووووووووووم 


 بوووووووووووووووووووووووووس

برا خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

برای خدای دوست داشتنی... 


× راستی همسایه محترمه یادتونه؟ بیل و مته و ... !  گفتن سریع کار می کنن که عید بیان! اما هم اکنون هم تا ساعت 9 شب گاهی حتی، پتک و مته و .. داریم!


ادامـــه مطلب
تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391سـاعت 4:3 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

گوشی درست شد. 42تومن ناقابل تو این وضعیت پولی تو حلقِ مبارک گیر کرده بود!!!!! بله! البته اینجا ازم زیاد نگرفتن. چون قبلش قیمت کرده بودم که 38تومن صفحش می شه. خلاصه الان من موندم با یکم پول. 40تومن باید به کسی بدم. میخواستم انتقال بدم با کارتم نمی شد! باید کلاسمو بنویسم! خرج راه و هزار تا چیز دیگم هست!! خوب الهی شکر اینم از این!

یه کاری باید دست و پا کنم! اینجور نمی شه! :(

 دیگه بگم خدمته همه دوستان عزیز که اینجانب حالِ درس نداره! هفته دیگه میان ترم ها شرو می شه! با یه درس 4 واحدی! که نخوندم!!!!!! 

.

قالبم پرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391سـاعت 1:55 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

نمی دونم! دعا دیروز، ریختن بیرون همه چیز! یا گره زدن یه روسری! هر چی که بود 5 دقیقه بعدش پیدا شد. درست کنار تخت. همون جایی که که چند بار با چراغ قوه گشته بودم!!!! همون جایی که من یادم نیست که جا گذاشته باشمش!

به هر جال خداروشکر...

× من موندم و یه اتاق بیرون ریخته! منم که تا اساسا مرتب نشه ول کن نیستم! تا شب دستم بنده!

تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391سـاعت 8:12 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

احتمال اینکه کسی بر داشته باشه حدود 0-اِ ! تو خونه کسی اهل این شوخی ها نیست!

× این احتمال 0 ها کار دسته آدم می ده!

می گن پا در آورده، می گن جن تو کمده! می گن جن روش پا گذاشته! و ... ! هر چی که هست طلسم شده این MP4 گم شه!

خدایا، دارم خل می شم. دوباره دوباره دوباره کمدو ریختم بیرون. امروز کل اتاقو تا شب می گردم! شاید من فراموشی گرفتم و یهویکی یه کاری برخلاف خودم انجام دادم!

تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391سـاعت 5:51 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼|

همین الان یکی زنگ زد گوشیم! یکم سلام و احوال پرسی! پسر بود. منم گوشیم خرابه و شماره ها رو ندارم. برا همین برداشتم. گفتم شما؟ نفهمیدم چی گفت! احساس کردم الکی یه چی کفت. منم گفتم اشتباه گرفتید! گفت : اِاِاِ ! منم تا داشت حرف می زد قطع کردم! نذاشتم حرفی بزنه!!!!!!! اعصابِ این چیزا رو ندارم. همین!

اعصابم خورد شده. می گم چرا!

فردا به همه سر می زنم. دلم برا همه یه ذرس.


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391سـاعت 8:23 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

راستی تو پست های خیلی قبل یه پستو دوبار یه شماره زدم!  یه کسی نگینا!!! مالِ خیلی قبله! اصلا هم حالش نیست بیش از 100 تا پست درست کنم!!!!!!!!!!!

می خوام جبران کنم! امروز.... انرژیو! 

....................

شکلک مورد علاقه من طبق معمول»  ! اگه فردا شد کلی از ایناااا می ذاررررررررررررررم!


ادامـــه مطلب
تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391سـاعت 8:36 بعد از ظهر نويسنده ▼فـــــری▼| |

MisS-A


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
درسنامه